تبليغاتX
شعر سوخته
سلام به دوستان عزیزم ببخشید که دیر به روز شدم البته به روز کردن این پست جدید را دوست عزیز تر از

 جانم خانم سمیرا نوروزی که دستشون و از این دورها....

راستی بعد از ماه ها سال ۹ تون هم مبارک (وبلاگ میناست دیگه هر چی دلم بخواد می نویسم )

دوستتون دارم  در قسمت نظرات ازم تعریف کنید( مینا بیا ببین چه پستی برات به روز کردم )

و اما شعر مینا بعد از ۶ ماه :

 

 

 

 

 

عصرهای زمستان را بهانه کن

 

به اینکه می توانی

 

نشانه ای بگذاری برای کسی

 

یا رد پایت را پاک کنی

 

اصلا می توانی نشانی ات را به دختران کودنی بدهی

 

بی آنکه حتی بتوانند

 

رد پایم را پیدا کنند

 

بی آنکه حتی برفی آمده باشد

 

بگذار به تماشای برف بنشینم

 

و دخترکانی که با تو آدم برفی می سازند

 

 

 

 

 

 

.................................................

باز هم از دوست عزیز تز از جانم سمیرا ی به خاطره این همه محبت ممنونم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:40 |
تقدیم به تو

 که دریا را لا به لای تار های صوتی ام حبس می کنی

تا فریاد بزنم و شعری بگویم

 

 

از مجنون بیزارم

و از تمام بیابان های مشرق زمین

که پاهای تو را لمس نکرده اند

من

خالق عاشقانه هایی

که از فاصله ها بیزار است

تو

خودخواه ترین معشوق جهان

که صدایم و دریا را حبس می کنی

تا برای پری های دریایی که عروس نخواهند شد

فاصله بسازی!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 6:24 |
ببخشيد كه بازم دير شد

 

به دنيا كه آمدم كسي مهر صد آفرين به مادرم نداد

و نام اجدادي ام را روي شانه هاي ظريفم نگذاشت

تو اما مادرت گرفت

قولي كه

نام اجدادي ات را روي چهار شانگي پسرم بگذاري!

تعجب نكن

اينجا مردها به حال و هواي خودشان فكر مي كنند

و من زنانگي ام را به چار ديواري كوچكي مي برم

كه از دوشش دريا دريا مي ريزي

تا در آغوشت شعري با حال و هواي تو بگويم

تو روال طبيعي حرفهام را مي فهمي

بر عكس ديگران

كه از كودكي بايد در كوچه هاي علي چپ پرسه مي زدم

تا چيزي بفهمند

((من، زني كه مادربزرگش هم گوشواره ي حلقه اي دوست داشت

در كنار مردي كه ماهيان حتي در تور سفيدش هلهله مي كنند

و حلقه اي در دست راستش دروغ نمي گويد كه به گوش هاي من فكر مي كند))

عزيزم!اينجا هيچ چيز عجيب نيست.

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 21:5 |
سلام دوستان خوبم.اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و پر از اتفاقات قشنگ قشنگ

 

 

ديگر بزرگ شده ام

آن قدر كه تو را

از دورترها

به ته فنجان مي آورم

و به پدر

نشانت مي دهم!

صبر كن پدر

ته فنجان كسي است

كه مثل شما مرا...

دوست دارمش.

چشمانت كم سو تر شده

و من بزرگ

آنقدر كه تمام

اتفاقات را

خودم ته فنجان مي آورم!

بازي هاي بچگيمان جنگ شده

اي كاش جنگيدن را در بچگي مي آموختيم

و تمام بازي ها را مي برديم.

دستمال سفيدت را در بياور

تا همه بفهمند كه اين بار بازي را من برده ام

                                       ***

پدر مي خواهد

بزرگ شدنم را ببيند!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 17:7 |
من متاسفم از اينكه دير به دير به روز مي كنم

 

صداي شكستنت را مي شنيدم

كه در من فرو مي رفتي

آنقدر كه...

-گاهي لبخند مي زدي،چه لزومي داشت

و من فقط نگاهت مي كردم

-هنوز هم بدون ترس لذت هست!

بيدار كه شدم

نه گرامافوني بود

نه پينك فلويدي

و نه كسي مثل تو...

عزيزم

براي تمام عمرم كافي بود!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 10:3 |
بالاخره یه شعر جدید

 

اینروزها هوایم به سرم میزند

پیدایم نمی شود

اصلا

به خیابان بزنم

 زیر پاها له می شوم

دستانت را در خیابان جا گذاشته ام

حتما

با دود سیگارت به ابرها رفته ام

باران که ببارد

می بارم

 زیر پاها

***

امروز هوایت به سرم زده

تو

روی ابرها جامانده ای!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در جمعه دهم شهریور 1385 و ساعت 9:45 |
پارک پر از کلاغهایی است

که گوششان پر از دوستت دارم

که هر روز

 به هم تعارف می کنیم

آی نیمکت پر از کاغذهای دروغ!

 گاهی کلاغ ها

 بهتر از ما می فهمند

صدای گریه ها را می شنوی!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه هشتم مرداد 1385 و ساعت 13:39 |
سلام دوستان عزیز

از اینکه دیر آپ شدم خیلی متاسفم

 

دلواپسی هایم را

نادیده می گیرم

تا خیابان

عطر آرایش ها

 جیغ ممتد خیابان را در آورده

به جنگل می روم

جنگل خالی از آهو

پر از گرگ هایی

 که به انتظار هیچ شکاری

سر گردان نیستند

بر می گردم

صدای گرفته خیابان

ستارگان خاموش

دلواپسی های غایب من...

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در سه شنبه سیزدهم تیر 1385 و ساعت 17:33 |
چقدر راحت

 تقویم بی تو ورق می خورد

و سهم من از تو

                   تنها یک عصا

                                   یک عینک

                                                یک صندلی خالی

ویک تقویم که ورق می خورد

بی تو

چقدر راحت!!!

                                     

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385 و ساعت 17:0 |
بیچاره پدر

اهل دود بود و عاشق لبهای آتشی

و مادر

که لبانش هیچ وقت آتش نگرفت

همیشه عاشق بوده ام

عاشق پیرمردها

چون دخترکان در قصر قصه هایشان سروری می کنند

و پسر بچه ها

که روزی پیر می شوند

و مرا به قصر قصه هایشان می برند

قصه پدر

 بی آنکه لبان مادر آتش بگیرد

تمام شد

پسرها  کراوات خریدند

و من هنوز عاشقم

هر روز با یک شاخه گل به مزار پیرمردها می روم

شیشه مشروبشان را پر از گلاب می کنم

باشد خدایشان بیامرزد

بیچاره مادر

 از ترس آنکه لبانش آتش بگیرد

به امامزاده می رود

                                     ***

تا بوده همین بوده

دخترکان بانوی خانه پسران شدند

و من از کراوات بدم می آید

و از تمام دخترانی که سروری می کنند

به کلیسا می روم

شمع روشن می کنم

تا لبان مادر آتش بگیرد و بانوی قصه پدر شود

و من هنوز عاشقم

عاشق پدر

که لبان آتشی مادر را می پرستید

و مادر

که بانوی قصه پدر بود!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در چهارشنبه سوم خرداد 1385 و ساعت 21:48 |