تبليغاتX
شعر سوخته

 

سلام.

بعد از مدتها با یه شعر خاطره اومدم... با تشکر زیاااااااااااااااد از دوست خوب و مهربونم آسیه! که این پست و به روز کرد!!!!

*

نمی دانم کجای زمان ایستاده ام

یاد روزهایی می افتم

که همگی مان شعر می گفتیم

گاهی هم می نوشتیم شان

یاد روزهایی که

پشت تریبون شعر می خواندیم

و فکر می کردیم

ادبیات جهان با لبهای ما تکان می خورد

یاد روزهایی که...

لیلا یادت می آید؟!

چقدر دلم هوای تو را کرده

می آمدم تا مادرانه های تو را بشنوم

و "سفید برفی" سبزه ات را ببینم

که پشت سرم شاخ می گذاشت

و من که حس مادرانه ات را نمی فهمیدم

فکر می کردم دوربین را

تنها روی صورت من زوم کرده ای

یادت می آید چقدر خندیدیم؟!

بی آنکه بدانیم بعدها

با همین خاطرات گریه خواهیم کرد!

یادم می آید آن روزها

سیم های تلفن بی قراری صدایم را

به تو می رساندند

و تو آسیه!

چه صبورانه حرف می زدی و خوب می دانستی

چگونه گوشی تلفن را

با آرامشی عجیب خواهم گذاشت

چه شمع هایی که هر روز

 روی گور خاطراتم روشن می کنم.

سمیرا را بگو

عاشق تاریخ بود

و بیچاره هیچ وقت نتوانست

تاریخ را یاد من بدهد

و فقط کلاغ ها شاهد گریه هایمان، خنده هایمان

و سکوتمان بودند

و چه موذیانه با باد همدستی می کردند!

من کجای جهان ایستاده ام

کجای زمان

که گذشته را در آینده بغض کرده ام

یاد جلال می افتم

که آن روزها هم خاک دفترش را می تکاند

تا توقع شعری تازه نداشته باشیم

و علیرضا

که کوله بارش را بادهای بی سرزمین بردند

یاد سعیده و جواد می افتم

و عاشقانه هایی که پیش از نوشتن

در چشم هاشان می  شد خواند

و مجید

که همیشه به اسم کتاب تازه اش می اندیشید

یاد یزدان می افتم

که نسبتش را با تمام دنیا انکار می کرد

و علی که همیشه فکر می کرد

از کدام زاویه به ما بخندد بهتر است

چقدر دلم می گیرد

اگر مجبور شوم پایم را

 از مرز این خاطرات فراتر بگذارم

و چقدر می ترسم

اگر در خلوتم دل کسی بگیرد

من کجای جهان ایستاده ام

که زمان در مشتهایم جا می شود

یاد روزهایی می افتم

و دفتری پر از شعرهای عاشقانه

که آنها را زیر سنگ فرشهای پارک دانشجو

پنهان می کردی

تا خودت را نشانم ندهی

یاد روزهایی که بی خیال

بر صندلی کافه ها تکیه می زدیم

بی آنکه بدانیم روزی

صندلی های هیچ کافه ای نمی توانند

وزن کلماتمان را تحمل کنند

جای شراره خالیست

اگر اینجا بود

از هجوم این همه خاطره وحشت می کرد

شاید می خندید

         شاید گریه می کرد

و باباشکار

که وقتی خاطره های من

یادآور خاطره هایش بود

نمی دانست بخندد یا گریه کند

.

.

.

.

بلند شو عزیزم

می دانم داری به قسط خانه مان فکر می کنی

بی خیال عاشقانه های پارک دانشجو و خاطراتم

من هنوز شعر م گویم

گاهی می نویسم شان

و دیگر به هیچ تریبونی فکر نمی کنم

می دانم

برای قسط خانه باید فکری کرد!

 

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه بیست و سوم آبان 1388 و ساعت 14:7 |
+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 11:42 |
فاصله ها حریف خاطره ها نمی شوند

این هم شعر جدید

 

 

 

چه بغض ها که در هیچ شعری جا نمی شود

چه حرف ها که در فاصله ی نوشیدن دو فنجان چای

خش خش برگ ها پائیز را به خانه ام می رساند

و دنیای مرد

کوچکتر از شهر فرنگ کوچکی است

که شیرین ترین لیالی اش

رقاص خانه ها را رونق داده است

گاهی نوشیدن دو استکان چای

فرصت دیدن آسمان ابری را نمی دهد

گاهی بهتر است بروی

گاهی بهتر است تنها چای بنوشم!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت 11:22 |
بازم سلام

بازم ببخشید از اینکه دیر به دیر به روز می کنم

 

 

اینجا پنجره ای نیست

که دستانم را باز کند                آسمان را در آغوش بگیرم

مدادم را بر می دارم

چشمانم را به خیابان می کشم

و به کودکانی خیره می شوم

که با قلب های سنگی پنجره ها را نشانه رفته اند.

خط خطی می کنم خیابان را

آنقدر که تو دریا می شوی

و کودکان را در آغوشت نوازش می دهی.

روی دیوار

پنجره ای می کشم رو به نگاه تو

و کودکانی که 

در آغوشت بازی می کنند.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 9:56 |
شبهای بی قراری

سوگواره ادبی فرهنگسرای اخلاق

با حضور:جبار کاکایی*حمید رضا شکار سری*سودابه امینی*سعید بیابانکی*شراره کامرانی و..... 

 زمان:شنبه۲۹/۴/۸۷  از ساعت۲۰-۱۸

مکان:خیابان جلفا-نرسیده به پل سید خندان-فرهنگسرای هنر(ارسباران)

 

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 17:27 |
سلام به دوستان عزیزم ببخشید که دیر به روز شدم البته به روز کردن این پست جدید را دوست عزیز تر از

 جانم خانم سمیرا نوروزی که دستشون و از این دورها....

راستی بعد از ماه ها سال ۹ تون هم مبارک (وبلاگ میناست دیگه هر چی دلم بخواد می نویسم )

دوستتون دارم  در قسمت نظرات ازم تعریف کنید( مینا بیا ببین چه پستی برات به روز کردم )

و اما شعر مینا بعد از ۶ ماه :

 

 

 

 

 

عصرهای زمستان را بهانه کن

 

به اینکه می توانی

 

نشانه ای بگذاری برای کسی

 

یا رد پایت را پاک کنی

 

اصلا می توانی نشانی ات را به دختران کودنی بدهی

 

بی آنکه حتی بتوانند

 

رد پایم را پیدا کنند

 

بی آنکه حتی برفی آمده باشد

 

بگذار به تماشای برف بنشینم

 

و دخترکانی که با تو آدم برفی می سازند

 

 

 

 

 

 

.................................................

باز هم از دوست عزیز تز از جانم سمیرا ی به خاطره این همه محبت ممنونم...

 

 

 

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:40 |
تقدیم به تو

 که دریا را لا به لای تار های صوتی ام حبس می کنی

تا فریاد بزنم و شعری بگویم

 

 

از مجنون بیزارم

و از تمام بیابان های مشرق زمین

که پاهای تو را لمس نکرده اند

من

خالق عاشقانه هایی

که از فاصله ها بیزار است

تو

خودخواه ترین معشوق جهان

که صدایم و دریا را حبس می کنی

تا برای پری های دریایی که عروس نخواهند شد

فاصله بسازی!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 6:24 |
ببخشيد كه بازم دير شد

 

به دنيا كه آمدم كسي مهر صد آفرين به مادرم نداد

و نام اجدادي ام را روي شانه هاي ظريفم نگذاشت

تو اما مادرت گرفت

قولي كه

نام اجدادي ات را روي چهار شانگي پسرم بگذاري!

تعجب نكن

اينجا مردها به حال و هواي خودشان فكر مي كنند

و من زنانگي ام را به چار ديواري كوچكي مي برم

كه از دوشش دريا دريا مي ريزي

تا در آغوشت شعري با حال و هواي تو بگويم

تو روال طبيعي حرفهام را مي فهمي

بر عكس ديگران

كه از كودكي بايد در كوچه هاي علي چپ پرسه مي زدم

تا چيزي بفهمند

((من، زني كه مادربزرگش هم گوشواره ي حلقه اي دوست داشت

در كنار مردي كه ماهيان حتي در تور سفيدش هلهله مي كنند

و حلقه اي در دست راستش دروغ نمي گويد كه به گوش هاي من فكر مي كند))

عزيزم!اينجا هيچ چيز عجيب نيست.

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در شنبه نهم تیر 1386 و ساعت 21:5 |
سلام دوستان خوبم.اميدوارم سال خوبي داشته باشيد و پر از اتفاقات قشنگ قشنگ

 

 

ديگر بزرگ شده ام

آن قدر كه تو را

از دورترها

به ته فنجان مي آورم

و به پدر

نشانت مي دهم!

صبر كن پدر

ته فنجان كسي است

كه مثل شما مرا...

دوست دارمش.

چشمانت كم سو تر شده

و من بزرگ

آنقدر كه تمام

اتفاقات را

خودم ته فنجان مي آورم!

بازي هاي بچگيمان جنگ شده

اي كاش جنگيدن را در بچگي مي آموختيم

و تمام بازي ها را مي برديم.

دستمال سفيدت را در بياور

تا همه بفهمند كه اين بار بازي را من برده ام

                                       ***

پدر مي خواهد

بزرگ شدنم را ببيند!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 17:7 |
من متاسفم از اينكه دير به دير به روز مي كنم

 

صداي شكستنت را مي شنيدم

كه در من فرو مي رفتي

آنقدر كه...

-گاهي لبخند مي زدي،چه لزومي داشت

و من فقط نگاهت مي كردم

-هنوز هم بدون ترس لذت هست!

بيدار كه شدم

نه گرامافوني بود

نه پينك فلويدي

و نه كسي مثل تو...

عزيزم

براي تمام عمرم كافي بود!!!

+ نوشته شده توسط مینا مومنی در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 10:3 |


Powered By
BLOGFA.COM